سکوت خانه آنقدر سنگین بود که صدای تپش قلبش را چون ناقوس کلیسایی در سرش میشنید.
^Atilla^
1405/3/2
سکوت خانه آنقدر سنگین بود که صدای تپش قلبش را چون ناقوس کلیسایی در سرش میشنید.
او در دستانش تبر را نگه داشته بود؛ تبر نه برای کار، بلکه به عنوان نمادی از قدرتی که میترسید روزی علیه خودش به کار ببرد.
آیا یک انسان میتواند در میان گیاهان و گلها به «حقیقت» برسد، یا اینها هم سرابی برای فرار از حقیقتاند؟
او در ساعت ۶:۳۰ صبح میدانست که طلوع خورشید، فقط آغازگر تکرارِ یک دور باطل دیگر است
چکمههای قهوهایاش چنان سنگین بودند که گویی تمام بارهای اخلاقی جهان را به دوش میکشیدند.
او تنها بود، اما این تنهایی نه یک وضعیت فیزیکی، بلکه یک زندان خودخواسته برای بازنگری در تمام گناهان نکردهاش بود.