L.E

🇷🇺Небольшой дом мечты🇷🇺

نگاهش

نگاه فیروزه‌ای‌اش، برخلاف رنگ شادش، سرشار از پرسش‌های بی‌پاسخی بود که تنها با زل زدن به دیوار آجری پاسخ داده می‌شد.

پوچی

هر بار که به دیسک‌های سیاه روی زمین خیره می‌شد، پوچیِ مطلقی را می‌دید که گویی از اعماق روح خودش نشأت می‌گرفت.

گلدان

. آیا او با این گلدانِ روی میز هم‌ذات‌پنداری می‌کرد، یا فقط سعی داشت رنجِ بی‌معنایِ روئیدن را در جایی دور از قضاوت آدم‌ها تجربه کند؟

شهر

او در اتاق چوبی‌اش ایستاده بود، نه چون کشاورزی را دوست داشت، بلکه چون از صدای بلند و بیهوده شهر گریخته بود.

حقیقت

وقتی سکوتِ تو، بلندتر از فریادِ دیگران است، بدان که حقیقت، در درونِ تو لانه کرده است.»

روح

هنرِ واقعی، نه تقلیدِ طبیعت، که آشکار ساختنِ روحِ پنهانِ آن است؛ همان‌گونه که داستایفسکی روحِ آشوبناکِ انسان را آشکار می‌کرد.»