من یک کشاورزم، یا فقط زندانیِ رویاهایی که هرگز اجازه ندارم به آن برسم؟»
من یک کشاورزم، یا فقط زندانیِ رویاهایی که هرگز اجازه ندارم به آن برسم؟»
«در این ساعت از صبح، ترس، تنها میوهای است که به خوبی رشد میکند
خدایا، چرا این زمینِ بیجان به من لبخند میزند، اما انسانها نه؟»
همه چیز در این مزرعه خریده میشود؛ پول، بذر، حتی آسایشِ کاذبِ من… آیا خودِ روح هم قابل خریداری است؟»
اگر من این بذر را در خاک نکارم، آیا من همچنان وجود دارم؟»
و او هرگز نخواهد فهمید که من از غم نبودش
به خیال بودنش پناه بردم..